
دیزگیا یک بازی نقش آفرینی استراتژیک است. بازی جنگی در یک نقشه تقسیم شده به شبکه مربعی انجام می شود. بازیکن یک تیم از واحدهای انسان نما و موجودات را کنترل می کند که هر کدام یک مربع شبکه را اشغال می کنند و با یک گروه دشمن درگیر می شوند. بسته به شخصیت و حمله انتخاب شده، بازیکن قادر خواهد بود آسیب به یک واحد دشمن خاص یا منطقه ای مشخص از نقشه وارد کند. جنگ زمانی پایان می یابد که تمام واحدهای دشمن یا تمام واحدهای بازیکن از بین بروند. شخصیت های انسان نما می توانند واحدهای دیگر را بلند کرده و روی نقشه پرتاب کنند تا اجازه حرکت بیشتری برای همراهان فراهم کنند یا دشمنان را از فاصله نگه دارند. این امر حتی اجازه می دهد بازیکن دشمنان را با پرتاب آنها به پنل پایه فتح کند؛ دشمنان فتح شده سپس به همراهان تبدیل می شوند و می توانند در نقشه های بعدی استفاده شوند. شانس فتح کردن دشمن در این روش به چندین عامل بستگی دارد. عدم موفقیت در فتح دشمن منجر به مرگ تمام شخصیت های موجود در پنل پایه خواهد شد و دشمن زنده می ماند.
داستان بازی Disgaea با لاهارل شروع میشود که از یک جعبه باز در اتاقش بیرون میآید. اتنا، یکی از افراد سرویسی قلعه، در کنارش ایستاده است و اطرافش اسلحههای مختلفی قرار دارد. او توضیح میدهد که لاهارل دو سال خوابیده است، که خیلی طولانیتر از آن است که قرار بود و پدرش، پادشاه کریچفسکوی، فوت کرده است. لاهارل قسم میخورد که تاج و تخت را بازپس گیرد و پس از مشورت با اتنا و دیگر افراد سرویسی، به سوی قلعه وایرز میرود. پس از شکست دادن وایرز، که خودش را «آدونیس تاریک» میخواند و توسط لاهارل به «مید-بوس» تغییر نام میدهد، لاهارل با فلُن آنجل ترین ملاقات میکند. فلُن توسط سرفصل لامینگتون، حاکم سلستیا، به جهنم فرستاده شده بود تا پادشاه کریچفسکوی (که قبلاً مرده بود) را کشته. فلُن که همیشه امیدوار است، از عدم غم لاهارل نسبت به مرگ پدرش شوکه میشود و به تیم لاهارل پیوسته تا ببیند آیا شیاطین قادر به احساس عشق هستند. در حالی که آنها را بهخاطر مراقبت از خودشان نظارت میکند، ارشانژل والکانوس که دچار وسواس است، اقدامات فلُن را توهین میداند و معتقد است که فلُن در برابرش فریب میخورد. پس از اینکه اتنا از لاهارل میخواهد حقوق پرینیهایی که استخدام کرده است را پرداخت کند، لاهارل تصمیم میگیرد به شیطانی که بیشترین پول را در منطقه دارد حمله کند. این شخص هوگمایزر در قلعه دینرو است. پس از شکست دادن هوگمایزر، لاهارل قصد دارد او را بکشد، تا فرزند هوگمایزر به سرعت بیرون میآید و در میان میافتد. فلُن لاهارل را متقاعد میکند که آنها را بخشد و لاهارل به آنها اجازه میدهد بخشی از پول را نگه دارند. در پاسخ به این کار، هوگمایزر به تیم پیوسته. در یک لحظه، فلُن و اتنا عکسی از لاهارل در موقعیتی عاری از ادب پیدا میکنند. لاهارل این عکس را «عکس گرفته شده توسط روزنامهنگاران» میخواند، اما محتوای واقعی عکس هرگز فاش نمیشود. یک تهدید روی پشت عکس نوشته شده است که میگوید کپیهایی از آن عکس پخش خواهند شد اگر لاهارل چالشی را برای رقابت در مورد حکومت پذیرفته نشود؛ بنابراین لاهارل تحت فشار قرار میگیرد. در پاسخ به این چالش، لاهارل با مادراس، یک شرخر، ملاقات میکند. او توسط پادشاه کریچفسکوی به دلیل سرقت پاستیلهای سیاه، که مورد علاقه پادشاه بود، اخراج شده بود. مادراس از دو ضعف بزرگ لاهارل بهره میبرد – امیدواری و زنان با بدنشان جذاب. مادراس همچنین اتنا را با حفظ یادش کنترل میکرد. او به اتنا دستور داد که پادشاه را بکشد، اما اتا به جای آن او را با سم دو سال خواباند. در نهایت اتا مادراس را خیانت میکند و با لاهارل، فلُن و مید-بوس، او را شکست میدهد. در یک شب، فلُن متوجه میشود که چند پرینی در حال گریه و رفتن از قلعه هستند. لاهارل، که نگران این است که شهرت او اگر فرار افراد سرویسی اش فاش شود به خطر بیفتد، صبح بعدی پس از آن به دنبال آنها میرود. در نهایت، او با مرگ ملاقات میکند و بازیکن میفهمد که بزرگسال پرینی در واقع مادر لاهارل است؛ او به دلیل اینکه جانش را نجات داد، به یک پرینی تبدیل شده است.
| PSP | ۹ آذر ۱۳۸۵ |